کانون توسعه فرهنگی کودکان

Children Cultural Development Center

” نامه ای به معلم مدرسه” نام کتاب  مشهوری است که در سال ۱۹۶۷گروهی از دانش آموزان فارغ التحصیل مدرسه باربیانا واقع در دهکده ای در ناحیه توسکان ایتالیا نوشته اند.

انتشار این کتاب که در حقیقت اولین سند اعتراض و نارضایتی نوجوانان طبقۀ محروم از نظام آموزشی بود، جنبش وسیعی را در ایتالیا در جهت اصلاح و تغییر نظام آموزشی به وجود آورد و اثرات عمیقی نیز در نظام های آموزشی بسیاری از کشورهای اروپایی باقی گذاشت.

نوجوانان نویسنده، گروهی از دانش آموزان عقب مانده تحصیلی و طرد شده از مدارس روستایی در ناحیه توسکان بودند که پس از اخراج از مدرسه ، تحصیلات خود را درباربیانا تحت نظر کشیش جوانی به نام «دن لورنزو» ادامه دادند و سرانجام موفق شدند گواهینامۀ پایان آموزش عمومی خود را دریافت کنند.

از آن زمان تا کنون ،در ایتالیا تحولات عمیقی به وقوع پیوسته است.شمار دانش آموزان دیپلمه و فارغ التحصیلان دانشگاه ها به سرعت رو به افزایش نهاده ، براساس آمار وزارت آموزش و پرورش ،از هر ۱۰۰نوجوان ایتالیایی دست کم ۹۰ نفر از آموزش متوسطه برخوردار هستند و ۸/۰از شاگردانی که وارد دبیرستان می شوند ،موفق می شوند دورۀ متوسطه رابه پایان برسانند . امروزه اگر درآمد خانواده از حد خاصی پایین تر باشد، دولت هزینۀ تحصیلی فرزندان را می پردازد. کیفیت آموزشی معلمان نیز بهبود یافته و مدارس از امکانات آموزشی و تسهیلات بیشتری برخوردار شده اند. با وجود این؛ نامه دانش آموزان به معلم مدرسه،هنوز ارزش و اهمیت خاص خود را حفظ کرده است .از آنجا که نظریات نوجوانان محروم ایتالیایی می تواند شبیه به نظریات نوجوانان ما باشد و برخی از مسائل مطرح شده بی شباهت به  مسائل دانش آموزان طبقه محروم ما نیست، در اینجا به قسمت هایی از کتاب مورد نظر اشاره می شود. نویسنده در ابتدای کتاب می نویسد:”خانم عزیز”شما قطعاً نام مرا به یاد نمی آورید ،زیرا در این سال ها صدها نفرمثل مرا رد کرده و کنار گذاشته اید. اما من بر عکس،  غالباً به شما فکر می کنم. به شما و همکارانتان، به سازمانی که نام آن را مدرسه گذاشته اید و به کودکانی که از این مدرسه طرد شده اند.

شما ما را از مدرسه می رانید و به مزارع و کارخانه ها سوق می دهید و بعد هم به سادگی فراموشمان می کنید.

در کشور ما آموزش و پرورش اجباری و همگانی است و من وقتی مدرسۀ ابتدایی را ترک کردم که هنوز حق داشتم سه سال دیگر تحصیل کنم. قانون اساسی ما را موظف می کند تا پایان دورۀ تحصیلات اجباری در مدرسه بمانیم، اما در روستای ما دبیرستانی وجود نداشت. باید هر طوری بود به مرکز بخش یعنی”بورگ”می رفتم. اما در بورگ بیشتر دانش آموزانی را که از روستاهای دور با تحمل مخارج سنگینی به دبیرستان راه پیدا کرده بودند، مانند آدم های نجس بیرون رانده بودند. تازه، معلم به پدرم گفته بود :”فایده ای ندارد،پولتان را دور نریزید او را بفرستید در مزرعه کار کند . او برای درس خواندن استعداد ندارد.”

آن روز پدرم جوابی نداده بود،اما به خود گفته بود :”اگر در باربیانا زندگی  می کردیم چنین نظری نسبت به پسرم ابراز نمی شد .در آنجا او قطعاً بچۀ با استعدادی تلقی می شد.”و بدین  گونه بود که ما به باربیانا رفتیم.

در باربیانا چه خبر بود؟

در باربیانا بچه ها از صبح تا شب ،زمستان و تابستان نزد کشیش جوانی درس می خواندند. در آنجا به هیچ کس نمی گفتند:”تو به درد درس خواندن نمی خوری.” مدرسه باربیانا اصلاً حالت مدرسه نداشت. در آنجا از صندلی و تخته سیاه خبری نبود، بلکه میز بزرگی وجود داشت که دور آن می نشستیم، درس می خواندیم وغذا می خوردیم . در آنجا از هر کتاب فقط یک نمونه در دسترس ما بود و بچه ها برای اینکه بتوانند از آن کتاب استفاده کنند باید دور هم جمع می شدند. در این مدرسه بچه هایی که کمی بزرگتر بودند به دیگران درس می‌دادند. بزرگ ترین”شاگرد معلم”شانزده ساله و کوچک ترین آن ها دوازده ساله بود. آنان چنان تحسین مرا برمی انگیختند که آرزو می کردم یک روز من هم بتوانم مثل آنان کلاس را اداره کنم.

نورچشمی ها

در باربیانا زندگی خیلی سخت بود و چنان مقررات و انضباطی در آنجا حاکم بود که گاه آدم را از آمدن به این محل پشیمان می کرد. در عوض بچه‌هایی که پایۀ ضعیفی داشتند، آنان که کُندتر از دیگران کار می کردند، دیرتر می فهمیدند و آنان که گیج و سر به هوا به نظر می‌رسیدند، نور چشمی‌ها و سوگلی مدرسه بودند. با آن‌ها طوری رفتار می شد که انگار شاگرد اول کلاس هستند.اصلاً مثل اینکه مدرسه برای آن ها ساخته شده بود. اگر آن ها درس را نمی فهمیدند، سایرین پیش نمی رفتندو… .

نویسنده در بخشی از کتاب، ازمحتوا و روش‌های آموزشی انتقاد می کند و بی‌انگیزه بودن و شکست دانش‌آموزان را به تناسب نداشتن برنامۀ آموزشی با ویژگی‌ها و توانایی‌های شاگردان و نیز مفید نبودن مطالب درسی نسبت می دهد. او می‌گوید:

در سومین سال تحصیلی در مدرسه باربیانا به عنوان داوطلب در امتحانات متفرقه شرکت کردم . خوب به یاد دارم که موضوع انشا این بود: ” از زبان یک واگن قطار سخن بگویید”.

در باربیانا قانون نوشتن را یاد گرفته بودم و می دانستم هنگام  نوشتن انسان باید چیزی برای گفتن داشته باشد، چیزی که برای همه یا لااقل برای بیشتر افراد مفید باشد. می دانستم آدم باید بداند برای چه کسی می نویسد. باید آنچه را به درد می خوردجمع کند و به آن نظم و ترتیبی بدهد و کلماتی را که به درد نمی خورد از همان اول حذف کند. در ضمن می دانستم باید برای نوشتن حد و زمانی را در نظر داشت. بدین گونه است که این نامه را با دوستانم می نویسم و امیدوارم وقتی معلم شدم، شاگردانم نیز همین طور بنویسند. اما در مقابل چنین موضوع انشایی، دانستن قوانین ساده و زیبای هنری به چه درد می خورد؟ می توانستم بلند شوم و کاغذ سفید را تحویل ممتحن بدهم یا این که از موضوع انشا و شخصی که چنین موضوعی را داده است انتقاد کنم؛ اما من چهارده ساله بودم، از روستایی کوهستانی می آمدم و برای اینکه بتوانم وارد مدرسۀ تربیت معلم بشوم به گواهینامۀ قبولی نیاز داشتم. همچنین می دانستم این  یک تکه کاغذ، در دست پنج یا شش آدم غریبه دست به دست خواهد گشت. آدم هایی که نسبت به زندگی من و همۀ چیزهایی که می دانستم و یا برای خود انتظار داشتم، بیگانه بودند. بنابراین انشا را همان طورکه شما انتظار دارید نوشتم.

امتحانات زبان فرانسه از امتحان انشا هم ناگوار تر است. شاگردی که در این امتحان نمرۀ ۱۹ می گیرد، به خوبی می تواند کلماتی مثل ریگ ، جغد ، بادبزن و ده ها لغت دیگر را به طور صحیح بنویسد اما اگر روزی وارد کشور فرانسه شود مطمئنآ نخواهد توانست از یکی بپرسد  توالت کجاست؟ در عوض ریگ، جغد، بادبزن و کلمه های متعدد دیگری را  می تواند به صورت مفرد و جمع ادا کند، بنویسد و در جمله تجزیه و تحلیل کند. نتیجۀ این نوع آموزش این است که بچه ها کم‌کم به همان اندازه از زبان فرانسه متنفرمی شوند که از ریاضیات!

 

افت تحصیلی

در این بخش نویسندۀ کتاب، انگشت روی مشکل بزرگ نظام‌های آموزشی گذاشته است؛ نظام‌هایی که ظاهراً برای برقراری دموکراسی و تضمین برابری اجتماعی به وجود آمده اند و ارزش‌های والایی را تبلیغ می‌کنند. نظام‌هایی که دستیابی به آموزش‌و‌پرورش را حق انسان‌ها می‌دانند و اولیاء را موظف می‌کنند فرزندان خود را به مدرسه بفرستند؛ اما زمانی که اولیاء با هزاران امید و آرزو فرزندانشان را به دست ظاهراً توانای معلمان سپردند، مدرسه از حفظ و نگهداری آنان عاجز است. نویسنده اعلام می‌دارد:

بزرگ‌ترین مشکل آموزش‌و‌پرورش این است که شاگردانی را که در مدرسه می‌پذیرد ، یک‌به‌یک از دست می‌دهد و در نتیجه بسیاری از کودکان قبل از به پایان رساندن یک دورۀ آموزشی از نظام خارج می‌شوند. من فکر می‌کنم مقصر اصلی شما هستید، چون شما آنان را از دست می‌دهید، اما حتی سر‌خود را بر نمی‌گردانید ببینید آن‌ها کجا رفته اند تا آنان را باز گردانید. شما اصلآ به دنبال آن ها هم نمی گردید و گرنه آن ها را به آسانی پیدا می کنید. ما کجا می‌توانیم رفته باشیم ، جز این که در مزارع یا در کارخانه‌ها مشغول کار شده باشیم؟

مسالۀ آموزش و پرورش را مادر “جیانی” که سواد خواندن و نوشتن ندارد ، خوب فهمیده است.او می‌گوید:”کافی است آدم یکی از بچه های عقب ماندۀ تحصیلی را در قلبش جای دهد و بعد با حوصله به آمار افت تحصیل نظری بیندازید، به صد ها هزار کودکی که با امید مدرسه را آغاز کرده و از آنجا بیرون رانده شده اند”.

به شاگردان کلاس اول یک مدرسه نگاه کنید. در آنجا ۳۲ شاگرد پشت میزهای کوچک خود نشسته اند. در نگاه اول به نظر می آید با هم برابر هستند اما اگر کمی دقت کنید می بینید در حقیقت پنج نفر از آنان ردی های سال قبل هستند. بچه های هفت ساله ای که با یقه های سفید ، معصومانه آنجا نشسته اند، اما به همین زودی نشان عقب ماندۀ تحصیلی روی پیشانی شان حک خواهد شد و هر یک از آنان باید در دوران بعدی تحصیل بهای سنگینی را برای این عقب افتادگی بپردازد. هنوز کلاس اول شروع نشده، سه تا از شاگردان ، مدرسه را ترک می کنند. کافی است اولین طعم شکست و عدم موفقیت را به برخی از آنان بچشانیم و آن ها دیگر هرگز به مدرسه باز نخواهند گشت. در ماه خرداد ، معلم شش نفر دیگر را رد می کند . رد کردن دانش آموزان مانند تیر اندازی در بیشه است. شاید با این تیر شغالی از پا در آید و شاید هم یک شاگرد، خواهم دید.

در کلاس دوم باز ۳۲ شاگرد پشت میزهایشان نشسته اند. ۲۶ نفر از شاگردان کلاس اول هستند که به کلاس بالاتر آمده اند ، اما شش شاگرد جدید هم در کلاس هست. پنج نفرشان از شاگردان سال پیش هستند به اضافۀ یک شاگرد جدید به نام “پیرینو”، او پسر دکتر پیرینو است و از پنج سالگی خواندن را یاد گرفته و کلاس اول را هم جهشی بالا آمده است.  او وقتی سخن می گوید چنان کلمات را صحیح و شمرده ادا می کند انگار کتاب حرف می زند. در پایان دورۀ ابتدایی ۱۱ شاگرد به خاطر ندانم کاری معلمان خود، مدرسه را ترک کرده اند. البته درِ مدرسه به روی همه باز است ، زیرا کودکان باید از آموزش و پرورش عمومی و رایگان برخوردار شوند.  کودکانی که مدرسه را ترک کرده اند بین هفت تا چهارده سال دارند.

همۀ آنان روستازادگان یا فرزندان کارگران هستند و برایشان همیشه در خانه یا اطراف خانه کارهای کوچک و پیش پا افتاده ای وجود دارد.

حال ببینیم در اولین سال های دبیرستان چه کسانی باقی مانده اند؟ معلم کلاس، عده ای شاگرد علاقه‌مند و جدی در مقابل خود دارد و طبیعتاً از ۱۱ نفری که در نیمه راه مدرسه را ترک کرده‌اند خبری ندارد. در سالهای آخر اختلاف سنی بین بچه ها تخفیف می یابد و تفاوت بین پیرینو و سایر شاگردان کم می شود. در دورۀ ابتدایی رد شده ها سن کلاس را بالا می بردند. در متوسطه بر عکس شاگردان مسن تر کار پیدا می کنند و می روند. در این کلاس ها معلم می تواند نفسی به راحتی بکشد و فارغ از بچه های بازیگوش و بی استعداد برنامۀ تعیین شدۀ  کلاس را به پایان برساند . در پایان سال ، چهار مزاحم دیگر را هم از سر راه بر می دارد و سرانجام کلاسی می یابد در شأن خود. او با افتخار می گوید : ” این بچه ها وقتی وارد مدرسه شدند یک مشت بی سواد بودند، حالا  تکالیفشان هیچ غلط ندارد”.

از که حرف می زند؟ بچه هایی که وارد دبستان شدند چه کسانی هستند؟ آنهایی که خط و انشاءو خواندن ونوشتن شان خوب است؟ ولی آنها از همان اولین سال های دبستان هم خوب بودند. بی سوادانی که معلم به آنها اشاره می کند هنوز هم بی سواد مانده اند،اما خوشبختانه او دیگر آن ها را نمی بیند،چون شرٌ آن ها کنده شده است.

در آخرین سال دبیرستان دیگر شاگردان را چندان رد نمی کنند.سه چهارتا در کلاس دوم، سه تا در کلاس سوم و یکی در چهارم،در حالی که باید بر عکس رفتار می شد. اگر آموزش و پرورش واقعاً همگانی است و اگر معلمان بخواهند به وظیفۀ حرفه ای و انسانی خود عمل کنند باید حداکثر کوشش را بنمایند تا حداکثر کودکان به کلاس های بالا برسند.

به طور خلاصه در طی هشت سال تعلیمات اجباری ، مدرسه بسیاری از شاگردان را از دست داده است. ۱۶ نفر از آنان قبل از پایان تحصیل مدرسه را برای کارترک کرده اند و عده ای دیگر به علت ردٌی های پی در پی از کلاس عقب مانده اند. بدین ترتیب در کلاس آخر دبیرستان فقط ۱۱ نفر از ۳۲ شاگردی که در سال اول به معلم دبستان سپرده شده بودند، باقی مانده اند.

شاگردان تنبل و بی استعداد

شما حتماً پاسخ خواهید داد که فقط شاگردان تنبل و شرور را رد کرده اید، نه کودکان ساعی و علاقه‌مند را، ولی اگر همین شاگردان را از نزدیک مورد بررسی قرار دهید متوجه خواهید شد که این ها نه تنبل و نه بی استعدادند وا گرهم باشند بدون شک راه‌هایی برای رهایی از این صفات وجود دارد. بنابراین آیا بهتر نیست بگوییم بچه ها همه برابر به دنیا می آیند و اگر نتوانند به طور برابر زندگی کنند، مقصر ما هستیم و باید راهی برای حل این مشکل بیابیم؟

نویسنده در اینجا به نقش مدرسه در انتخاب شاگردان مستعد وغربال کردن عده ای دیگر بر اساس طبقۀ اجتماعی اشاره می کند.بچه های باربیانا صریحاًاعلام می کنند که لازمۀ موفقیت در مدرسه برخورداری از فرهنگ و امکانات زندگی طبقۀ متوسط است، زیرا ورود به مدرسه شرایط خاصی را می طلبدکه تنها کودکان طبقۀ مٌرفه برای آن آماده شده اند. آنان می پرسند: “مدرسه برای چه کسانی است؟”

در خانواده های مٌرفه بچه‌ها در طی روز و در تمام سال از انواع حمایت های فرهنگی برخوردار می شوند. در حالی که کودکان محروم محکوم به سکوت و تنهایی اند به طوری که روز به روز کم رویی و انزوای آنان افزایش می یابد. از همه بدتر تعطیلات تابستان است. بچه های طبقۀ مرٌفه در طی تابستان به سفر می روند و به برکت برنامه ها و سرگرمی هایی که اولیا برای آنان فراهم می آورند، بیش از زمستان می آموزند اما کودکان مناطق محروم وقتی اول مهر به مدرسه باز می گردند آن معلومات نا چیزی را هم که در طی سال فرا گرفته بودند، فراموش کرده اند. در خانۀ” پیرینو”در منزل دکتر، پدر ومادر کتاب می خوانند، دوستانشان را دعوت می کنند، با فرزندان خود بازی کنند و به آنان می رسند. خانۀ” پیرینو” پر از کتاب ومملو از فرهنگ است. “پیرینو” در پنج سالگی از مداد خود به همان خوبی استفاده می کرد که من از بیل . یک شب در طی صحبت ، پدر و مادر “پیرینو” تصمیم می گیرند که ” اصلاً چه لزومی دارد پیرینو کلاس اول را بخواند چظور است بگوییم از او امتحان بگیرند  تا به کلاس دوم برود.

اگر قبول نشد، چیزی را از دست نداده ایم. پیرینو در امتحانات کلاس اول با نمرۀ ۱۹ قبول می شود و خانواده این  واقعۀ فرخنده را جشن می گیرد؛ همان گونه که ممکن بود پدر و مادر من جشن بگیرند. پیرینو به مقامی بزرگ خواهد رسید، همسری مثل خود انتخاب خواهد کرد و فرزندانی خواهد داشت از” پیرینو”، “پیرینوتر” و من می دانم که هر سال  بیش از سی هزار داستان مشابه اتفاق می افتد.”

نظام آموزشی، انتخاب می‌کند

اگر به آمار نگاه کنید می بینید که فرزندان طبقات مرفه ۵/۸۶درصد از دانشجویان دانشگاه  را تشکیل میدهند، در حالی که نسبت فرزندان کارگران ۵/۱۳ درصد است. ۹/۹۱ درصد از لیسانسیه ها ، از طبقۀ مرفه هستند، در حالی که ۱/۸ درصد از آنان به طبقۀ کارگر تعلق دارند. در این صورت چگونه می گویید بچه ها با هم برابرند.  در آفریقا، در آسیا، در آمریکای جنوبی، در کوهستان ها، در مزارع و در قلب شهر ها، میلیونها کودک، افرادی کمرو مثل من یا بچه های شیطانی مثل “ساندرو” یا کودکان بی دقت و سر به هوایی مثل “جیانی” ، همگی در انتظار برابری به سر می بریم. برای اینکه رؤیای برابری ما فقط در حد رؤیا باقی نماند پیشنهاد میکنم که:

– شاگردان را رد نکنید.

– برای آنان که کُندتر از دیگرانند وقت بیشتری صرف کنید.

– برای آنان که بی‌دقت و سر به هوا به نظر می‌رسند، هدفی منظور دارید. فقط همین!

قرارداد

” اگرقرار بود هر کدام از شما معلمان هرجوری که بود همۀ شاگردان را موفق کنید، بدون شک راه حلی از خود ابداع می کردید. اگر قرار بود برای هر شاگردی که موفق می شد چیزی به دست می‌آوردید و یا بهتر از آن ، برای هر کودکی که نمی توانست در دروس خود موفق باشد جریمه ای می پرداختید، آن وقت می دیدیم که با چه اصراری به مشکل جیانی می رسیدید و چطور در نگاه بی دقت او متوجه هوش و استعدادی می شدید که خداوند در او قرار داده است. در آن صورت شما برای بچه هایی که درس خواندن برایشان مشکل تر بود، بیشتر کوشش می کردید.نیمه شب از خواب بیدار می شدید و در ذهن خود به دنبال روش هایی می گشتید که بتواند با توانایی وضعیت خاص آنان سازگار باشد . اگر آنان به مدرسه نمی آمدند شما به دنبال آنها به خانه‌هایشان می رفتید.”

نویسنده در بخش یادگیری از کتاب، از فرهنگ روستایی خود یاد می کند، فرهنگی که همواره در نظر مدرسه خوار و خفیف به نظر می آید.  او به توانایی های ویژه کودکان روستایی اشاره می کند، توانایی هایی که هرگز به حساب آورده نمی شود:زیرا در شهرو در مدرسه های یکسان و یک شکل به خصوصیات وویژگی های دیگری اهمیت داده می شود.

نوجوانان باربیانا فرهنگ مدرسه را مورد انتقاد قرار می دهند و می گویند:” ما را دست کم نگیرید”. در کتاب های درسی دورۀ ابتدایی تصویر گیاهان، حیوانات و فصل ها را می بینید. با دیدن این تصاویر آدم احساس می کند که شاید یک کشاورز کتابها را نوشته است. اما نویسندگان  کتاب ها قطعاً روستایی نیستند، زیرا وقتی به تصاویر خیره می شویم، به ابزار کشاورزی ترسیم شده که متعلق به قرون وسطی است، به کلنگهایی که به شکل چنگک هستند، به بیل های مدور، به برگ درختان گیلاس که شبیه برگ درخت گوجه است؛ آن وقت متوجه می شویم که تا چه حد از زندگی در روستاها و طبیعت آن اطلاع دارید. من بر عکس، تمام درخت ها را می شناسم و هرگز برگ درختان را با هم اشتباه نمی کنم. در مورد انسان ها هم شما کمتر از من می دانید. آسانسور شما دستگاهی است که باعث می شود انسان، مستأجران آپارتمان را نبیند. اتومبیل تان، شما را از دیدن مردمی‌که سوار اتوبوس می شوند محروم می نماید، تلفن دستگاهی است که مانع می شود شما با مردم رو به رو شوید و به منزل کس دیگری بروید. آیا از خود پرسیده اید که نوجوانان شما که “سیسرون” و آثار او را می شناسند، چند تن از افراد فامیل خود را دقیقاً می شناسند و از گرفتاری ها و مسائل آنان اطلاع دارند؟آنان چند مرده را روی دوش خود حمل کرده اند و اگر روزی گرفتاری داشته باشید روی چند نفر از آنان می توانید حساب کنید؟ همه روز، از زیر پنجرۀ شما صدها اتومبیل عبور می کنند و شما نمی‌دانید رانندگان آن چه کسانی هستند و به کجا می روند؟ اما من می توانم صداهای این دره را از ده‌ها کیلومتر تشخیص دهم. این صدای ماشین که از دور می آید صدای “نویو” است که به ایستگاه راه آهن می رود و باز هم دیر کرده است. اگر مایل باشید من می‌توانم برایتان در مورد صدها نفر از اطرافیانم ودر مورد ده ها خانواده ساعت ها حرف بزنم ، بدون اینکه چیزی از ارتباط و وابستگی  آنها به هم جا انداخته باشم.

شما وقتی با یک کارگر گفتگو می کنید راحت نیستید. کلمات، آهنگ صدا و شوخی‌هایتان مصنوعی است، اما من به خوبی می دانم وقتی یک روستایی حرف نمی زند چه می‌گوید، وقتی چیزی می‌گوید به چه فکر می‌کند. این همان فرهنگی است که مورد توجه شعرای مورد علاقه شماست و این فرهنگ را ۹/۰افراد دنیا دارند و هیچ کس تا به حال نتوانسته آن را بنویسد، نقاشی کند یا بصورت فیلم در آورد. قبول کنید خانم معلم؛ فرهنگ شما مانند فرهنگ ما دارای کمبود هایی است. کمبودهایی به مراتب بیش از فرهنگ ما، کمبودهایی که می تواند برای یک معلم مدرسه مضر باشدو… .

بچه های باربیانا در کتاب خود مسائل بسیاری را مطرح کرده اند و عقیدۀ خود را در مورد آموزش و پرورش ، روابط حاکم در مدرسه، انتظارات، انضباط ومقررات انعطاف ناپذیر آن و بی توجهی به تفاوت های فردی شاگردان ابراز داشته اند. آنان در مورد اولیای شاگردان محروم که حاضرند همه چیز خود را بدهند تا فرزندانشان در مدرسه موفق باشند، سخن گفته اند. در مورد سکوت و کمرویی آنان وقتی با یک معلم یا مدیر مدرسه رو به رو می شوند، حالت انفعال و تسلیم آنان وقتی از دهان معلم می شنوند که فرزندشان استعداد ندارد و اینکه چگونه آنان بتدریج و با تلخی می پذیرند که شکست تحصیلی فرزندانشان ناشی از بی استعدادی آنان است و نه در اثر ناسازگاری مدرسه با وضعیت شاگردان.

همان طور که اشاره شد ، انتشار این کتاب جنبش های بشر دوستانۀ متعددی را در ایتالیا وسپس در سراسر اروپا سرعت بخشید و باعث شد عدم کارایی نظام  آموزشی و کمبودهای آن که از مدت ها پیش مورد توجه محققان و مربیان تعلیم و تربیت قرار گرفته بود ، مورد توجه مردم قرار گیرد و تقاضا برای ایجاد اصلاحات اساسی در آموزش و پرورش افزایش یابد. این جنبش ها که غالباًبه وسیلۀافراد تحصیل کرده و نوع دوست رهبری می شد، سر انجام به تـأسیس صد ها مرکز تقویتی در خارج از مدرسه به نام “مدارس تکلیف شب” منتهی گشت. بدین ترتیب دهۀ۱۹۶۵تا ۱۹۷۵ سال های شکوفایی و گسترش این نوع مدارس در مناطق مختلف، بخصوص مناطق محروم کشور ایتالیا و برخی دیگر از کشورهای اروپایی بود و هزاران معلم و مربی، داوطلب تدریس و رسیدگی به وضعیت درسی کودکان عقب افتادۀ تحصیلی شدند.

“مدارس تکلیف شب” هنوز در اروپا به کار خود ادامه می دهندوبه موازات مدرسه به جبران کمبودهای آن می پردازند. این مدارس با نظارت بر دروس و حمایت از کودکانی که به توجه خاص نیازمندند، از ترک تحصیل و افت تحصیلی آنان جلوگیری می کند.

در نتیجۀ این جنبش ها اثر عوامل خارج از مدرسه و به ویژه عوامل داخل مدرسه؛ مانند، روش های تدریس ، شرایط کار، روابط حاکم بر جّو مدرسه و غیره در به وجود آوردن عقب ماندگی های تحصیلی مورد تحلیل قرار گرفت. جامعه شناسان و مربیان تعلیم وتربیت نقش سنتی مدرسه را زیرسؤال قرار دادند و به تحقیق و بررسی نقش پنهان آن پرداختند. در طی سال های ۱۹۶۵تا ۱۹۸۰ جامعه شناسان امریکایی واروپایی از جمله “بوردیو” و “پاسرون”، ناسازگاری مدرسه با انتظارات و نیازهای کودکان را مورد تحلیل و انتقاد قرار دادند و نظام نمره گذاری و ارزشیابی مدرسه را که به عقیدۀ آنان ابزار اصلی جدا سازی طبقات اجتماعی است، محکوم کردند. آنان اعلام نمودند مدرسه عاملی است که نابرابری‌های اجتماعی را به وسیله نظام ارزشیابی خود به صورت نابرابری‌های آموزشی درمی آورد و بدین ترتیب به تداوم و تولید مجدد طبقات اجتماعی کمک می کند. به همین ترتیب “بودلو”و”استابله” با اشاره به نقش مهم مدرسۀ ابتدایی اعلام کردند: سرنوشت تحصیلی وشغلی کودکان در اولین سال های دبستان تعیین می‌شود. مدرسۀ ابتدایی جامعه را تقسیم می کند. به زعم آنان تحصیل در مدرسه تنها برای شاگردانی موفقیت آمیزاست که قبل از ورود به مدرسه در خانوادۀ خود از روش زندگی و فرهنگ مورد نظر مدرسه برخوردار بوده اند.

“گودن” (۱۹۷۰) اعلام نمود که مدرسه نهادی است که مروج ارزش های عالی انسانی است ، اما عملکرد روزانه اش به نفی ارزش های فوق می انجامد.

“گروتائز”(۱۹۸۰) در تحقیقات خود نشان داد که چگونه کودکان طبقۀمحروم جامعه در مقابل انتظارات و مقررات مدرسه سر گردان می مانند. زیرا بیشترارزش های مدرسه با ارزش هایی که آنان در خانوادۀ خودآموخته اند، تفاوت دارد. این محقق اشاره می کند که مدرسه بطو ر مثال رقابت و فردیت را رواج میدهد، در حالی که فرهنگ طبقۀ محروم به وحدت و هم کاری بین افراد، به عنوان وسیله ای برای بقای خود بها میدهد.

 علاوه بر آن تحمیل برخی از مقررات و محدودیت های مدرسه؛مانند ساکت نشستن، حرف نزدن و تکان نخوردن در کلاس می تواند برای کودک طبقۀ محروم که در محیط خانوادگی خود از فضای کافی و امکان بازی واستراحت برخوردار نیست،مسئله آفرین باشد. مطالعات وبررسی های جامعه شناسان و نویسندگان فوق که اهمیت و معنای واقعی شکست تحصیلی را روشن کرده، آن را در زمینه های اجتماعی و اقتصادی و به عنوان مسئله ای جمعی و سیاسی مطرح کردند.وی تلاش هایی که از طرف اولیا و معلمان دلسوز در جهت بهبود وضعیت تحصیلی کودکان انجام گرفت، سرانجام راه را برای تغییراتی اساسی در نظام های آموزشی اروپایی باز کرد و در نتیجه امروزه فرزندان طبقه های مختلف اجتماعی در بسیاری از کشورها می توانند از برکت اینگونه مطالعه ها واقدام ها ، از آموزش و پرورشی بهره مند شوند که با نیازها، ویژگی ها و توانایی های آنان مطابقت بیشتری یافته است؛ ضمن این که هنوز راهی طولانی برای تضمین تساوی های اجتماعی در پیش است.

نقل از کتاب “مدرسه ای دیگر”نوشتۀ دکترزهرا بازرگان، ناشر: انجمن اولیا و مربیان ، تهران ۱۳۹۴

 

دسته ها: مقالات

فرستادن دیدگاه


  • تصادفی از گالری ها

    نقاشی کودکان بچه ها و کاردستی هایشان kolanganeh-CIMG3384 kolanganeh-kolanganeh-1pt oraman-001 5omin-panjomin-dore-07 photo_2016-05-14_13-01-30 photo_2016-05-14_13-01-33 photo_2016-05-14_13-01-58 کارگاه روش های نوین آموزش علوم برای معلمان روستایی درددل بچه ها با آقای امینی خانم منجزی برای بچه ها کتاب می خواند
  • تماس با کانون

    کانون توسعه فرهنگی کودکان

    شماره ثبت: ۱۵۳۱۱ با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

    تلفن: ۰۲۱۸۸۸۲۷۰۳۵
    فکس: ۰۲۱۸۸۳۴۴۴۶۵

    نشانی پست الکترونیکی: info[at]ccdcir.com

  • کمک به طرح های کانون

    پرداخت از طریق کلیه کارت های عضو شتاب

    لوگوی زیر را کلیک کنید

    BPMLogo

  • حقوق سایت

    کلیه حقوق این سایت متعلق به کانون توسعه فرهنگی کودکان به شماره ثبت 15311 با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است. استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع یا پیوند به سایت مجاز است.

    این وب سایت در پایگاه ستاد ساماندهی پایگاه های اینترنتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت رسیده است و مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران فعالیت می نماید.